نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و هشتم :
در ساختمان را که باز کرد، پژمان به در حیاط رسیده بود. پناه دنبالش دوید و پایش را چسبید. پستانکش را کَج، کُنج لپش انداخته بود و با حرص گازش میزد. دست کودک را از دور پایش باز کرد و داخل راند. بیرون که رفت، صدای جیغ پناه پشتش دوید. مادر دست کودک را کشید تا داخل ببردش و تنش کاپشن بپوشاند. میدانست نمیتواند داخل نگهش دارد. سرتق و لجباز بود مانند پژمان! مثل همان نگاهِ تندی که از قدیم به آرش داش

لطفا صبر کنید...

م
1یه آدم چقدر می تونه پست و بیشعورو عقده ای باشه که یه مادر افسرده رو از بچش دور کنه تازه با دروغاش زحرش هم بده،اصلا این پژمان آدم هست،احساس داره؟🤔😠🙏🏻